ham tinad یکشنبه 13 تیر 1395 11:10 بعد از ظهر نظرات ()
آیا مدرسه بچه ها را برای ورود به دنیای واقعی آماده میکند؟
پدر و مادرم همیشه میگفتند؛سخت درس بخوان و نمرات خوبی بگیر تا شغل پر درآمدی با مزایای عالی نصیبت شود.
هدف آنها در زندگی فراهم کردن امکان تحصیلات دانشگاهی برای من و خواهرم بزگترم بود تا با تکیه بر آن شانس بیشتری برای موفقیت در زندگی داشته باشیم.
هنگامی که من سرانجام در سال 1976 با غرور و سربلندی و تقریبا با بالاترین نمرات از دانشگاه فارغ التحصیل شدم،والدینم  به اهدافشان دست یافتند.
این موفقیت برای آنها بسیار ارزشمند بود.بارب اجرای برنامه همه جانبه و ارزپیش تعیین شده آنها،به استخدام شرکت حسابداری بیگ ایت{Big 8}درآمدم با این امید که شغلی دایمی داشته باشم و در سنین پایین بازنشسته شوم.
همسرم مایکل نیز همین روش را انتخاب کرد. هر دوی ما از خانواده های سخت کوش و متوسط جامعه و با وجدان کاری بالا بودیم.مایکل نیز با موفقیت فارغ التحصیل شده بود.ولی او دو مدرک گرفته بود.ابتدا مدرک مهندسی و سپس حقوق.
وی بلافاصله در یک شرکت حقوقی معتبر در واشنگتن مشغول به کار شد که کارش به ثبت رساندن اختراعات و ابداعات بود.آینده اش روش به نظر میرسید.
مسیر کاری اش کاملا مشخص بود و بازنشستگی آن در سنین پایین،تضمین شده بود.
اگر چه در کارمان موفق بودیم ولی اوضاع آنگونه که ما انتظار  داشتیم پیش نمیرفت.
هر دوی ما به دلایل موجهی بارها کارمان را عوض کرده بودیم.
ولی در فواصل  یافتن کار جدید هیچ قانونی وجود نداشت که از نظر مالی از ما حمایت کند.پشتوانه ی بازنشستگی مان نیز تنها از طریق حق بیمه پرداختی خودمان تامین میشد.من و مایکل زندگی مشترک موفق و فوق العاده ای داریم که حاصل ان سه فرزند است.
هم اکنون که این مطلب را مینویسم دو فرزند دانشگاهی دارم و دیگری به تازگی وارد دبیزستان شده است. ما برای اینکه فرزندانمان از بهترین امکانات تحصیلی برخوردار باشند،هزینه های زیادی پرداخت کردیم.در یکی از روزهای سال 1996 بود که پسرم با یاس و ناامیدی از مدرسه آمد.
او از درس خواندن خسته و دل زده شده بود.وبا لحن اعتراض آمیزی گفت:"چه لزومی دارد وقتم را برای دروسی که در زندگی روزمره به دردم نمیخورد،تلف کنم؟"
 بی درنگ گفتم :"چون اگر نمرات خوبی نگیری،نمیتوانی وارد دانشگاه شوی."
او پاسخ داد:"چه دانشگاه بروم چه نروم،میخواهم پولدار شوم"
من با لحنی آمیخته به اضطراب و نگرانی مادرانه گفتم:"اگر دانشگاه نروی،نمیتوانی شغل خوبی داشته باشی و اگر شغل خوبی نداشته باشی چطور میخواهی پولدار شوی؟"
او که به نظر میرسید از اینجور حرف ها به تنگ آمده،سرش را تکان داد،پوزخندی زد و گفت:قبلا راجع این موضوع خیلی صحبت کرده ایم.
سرش را پایین انداخت و نگاهش را از من برگرداند.نصایح دلسوزانه ام را از یک گوش میگرفت و از گوش دیگر رها میکرد.
او پسری باهوش و با اراده و در عین حال همیشه مودب و مهربان بود. حرف هایش را اینطور شروع کرد:مادر"حالا دیگر نوبت سخنرانی من است:با زمان پیش برو،به دوروبرت نگاه کن،پولدارها که بخاطر تحصیلات،پولدار نشده اند.بازیگران سینما را ببین.حتی بیل گیتس که از دانشگاه هاروارد اخراج شد،توانست شرکت مایکروسافت را تاسیس کند.و حالا یکی از ثروتمندان آمریکاست در حالی که هنوز چهل سال هم ندارد.چرا آن بازیکن سافت بال را نمیگویی که سالی چهارمیلیون دلار درآمد دارد در حالی که برچسب دیوانگی نیز به او زده اند."
سکوتی طولانی میان ما حاکم شد. ناگهان متوجه شدم من نیز همان نصایح پدر و مادرم را به فرزندم تحویل میدهم.جهان اطراف ما تغییر کرده بود ولی نصایح و پندها همان بود.
داشتن تحصیلات عالی و گرفتن نمره های  خوب دیگر ضامن موفقیت نبود و به نظر میرسید کسی جز فرزندانمان به این نکته توجه نداشتند.
او ادامه داد،"مامان من نمیخواهم مانند تو و پدر سخت کار کنم.شما خیلی درامد دارید،ما در یک خانه بزرگ وبا امکانات زندگی میکنیم.
اگر راه شما را ادامه دهم به نتیجه ای میرسم که شما رسیده اید،یعنی باید هر روز سخت تر از دیروز کار کنم فقط برای اینکه مالیات بیشتری بپردازم
و در بدهی های بیشتری غرق شوم. دیگر امنیت شغلی وجود ندارد؛من قوانین حاکم بر تعدیل نیروی کار شرکت ها و کارخانه ها را می دانم.همچنین میدانم که فارغ التحصیلان امروز بسیار کمتر از زمانی که شما فارغ التحصیل شدید درامد دارند.
دکتر ها را ببین،مثل سابق نیست.میدانم که نمیتوانم روی بیمه های تامین اجتماعی یا حقوق های بازنشستگی هم حساب کنم.من در جستجوی راه حل های جدیدتر هستم."
حق با او بود. او به راه حل های  جدید نیاز داشت. من هم همینطور.نصایح والدین من ممکن بود برای افرادی که پیش از  1945 متولد شده بودند کارساز بوده باشد،ولی برای آن دسته از ما که در این زمان پرتغییر زندگی میکنیم،"به مدرسه برو،نمرات خوب بگیر تا بتوانی شغلی مطمعن و خوب پیدا کنی."می دانستم که باید نصایح و راه کارهای تازه ای به فرزندانم ارائه دهم.
به عنوان مادری که شغلش حسابداری است. همیشه نگران کمبود آموزش های لازم مالی به فرزندانمان در مدارس بوده ام.بسیاری از دانش آموزان امروزی پیش از فارغ التحصیلی کارت عتباری دارند،درحالی که حتی یک واحد درسی در خصوص پول یا چگونگه سرمایه گذاری کردن آن،نگذارانده اند.چه برسد به این که بدانند جریمه ی دیر کرد بازپرداخت چه نقشی در کارت های اعتباری دارد.آن وقت به همین سادگی از آن استفاده میکنند.
بدون اینکه سود مالی داشته باشند یا اینکه بدانند نقش پول پیست؟آنها برای ورود به جهانی که در آن انتظارشان است آماده نشده اند،جهانی که بر مصرف گرایی بیش از صرفه جویی و پس انداز تاکید میکند.
وقتی پسر بزرگترم در همان سال اول دانشگاه به خاطر استفاده ناصحیح از کارت های اعتباری اش،زیر بار قرض رفت،نه تنها در خصوص باطل کردن کارت ها تشویقش کردم،بلکه در جستجوی برنامه ای بودم که مرا در آموزش های مالی فرزندانم یاری دهد.یه روز دز سال گذشته،همسرم از اداره اش با من تماس گرفت و گفت:با فردی آشنا شده ام که میداندم میتواند کمکت کند تو هم باید با او آشنا شوی.نامش رابرت کیوساکی است.او تاجر و سرمایه گذار است وبه این جا آمده تا حق امتیاز یک محصول آموزشی را بگیرد.فکر کنم این همان فردی هست که در جستجویش بودی.
درست آن چیزی که میخواستم.همسرم مایک،بسیار تحت تاثیر محصول جدید آموزشی رابرت کیوساکی تحت عنوان"چهارراه پول سازی"قرار گرفته بود و به همین دلیل ترتیبی فراهم کرد که هر دوی ما در آزمایش نمونه اولیه آن محصول شرکت کنیم.آز آنجایی که آن یک بازی آموزشی بود،دختر 19 ساله ام که دانشجوی سال اول بود نیز برای شرکت در آزمایش دعوت کردم و او هم پذیرفت.حدود پانزده نفر بودند که سه گروه پنج نفری تشکیل دادند.
حق با مایک بود.این دقیقا همان محصول آموزشی بود که من در جستجویش بودم.شبیه یک صفحه مونوپولی رنگارنگ گردان بود که موش بزرگ خوش لباسی وسط آن قرار داشت.ولی برخلاف مونوپولی معمولی دو مسیر داشت.یک مسیر داخلی و یک مسیر خارجی.
خارج شدن از مسیر داخلی،یعنی آنچه رابرت آن را"چرخه دوندگی های بی حاصل"می نامید و رسیدن به مسیر بیرونی یا راه"میان بر"هدف نهایی بازی بود.
همین که رابرت آن را جلوی ما گذاشت،مسیر میانبر به ما نشان داد که مردم ثروتمند در زندگی واقعی چطور عمل می کنند.سپس رابرت"چرخه ی دوندگی هی بی حاصل"را برای ما اینطور تعریف کرد:
اگر به زندگیمردم سخت کوش که تحصیلات متوسطی دارند نگاهی بیندازید،متوجه میشوید که همگی شان مسیر مشابهی را در زندگی طی کرده اند.بچه ها متولد می شوند؛به مدرسه میروند و والدین از اینکه فرزندانشان نسبت به دیگران برتری یافته اند،نمرات خوب و عالی گرفته و وارد دانشگاه شده اند به خود می بالند.
وقتی بچه ها فارغ تحصیل می شوند دقیقا طبق برنامه از پیش تعیین شده عمل می کنند یعنی به دنبال حرفه ای هستند که امنیت شغلی داشته باشد.و در اجتماع به عنوان پزشک،وکیل و غیره ......
مشغول به کار می شوند یا در مراکز دولتی کار پیدا می کنند.یا اینکه به عضویت ارتش در می آیند و اکثرا شروع به پول درآوردن می کنند،کارت های اعتباریشان بیشتر و بیشتر می شود و البته اگر تا پیش از این اقدام نکرده باشند،حالا نوبت خرید کردن و خرج این پول هاست.
با رفتن به جاهایی که هم سن و سالانشان می روند،قرار ملاقات ها و حتی گاهی اوقات ازدواج کردن،این پول ها را حیف و میل می کنند.
امروزه دیگر زندگی بسیار عالی است چرا که زن و مرد هر دو پا به پای یکدیگر کار می کنند.داشتن دو درآمد نوعی برکت است.حالا هر دوشان احساس موفقیت می کنند و آینده شان روشن است.تصمیم می گیرند خانه،ماشین و تلویزیون بخرند یا به تعطیلات بروند و بچه دار شوند.بسته های خوش آیند پول یکی پس از دیگری از راه می رسد.اما همچنان در مطالبه پول بیشتری هستند.زوج خوشبخت قصه ما می دانند که شغلشان نقشه مهمی در کسب بسته های پول بازی می کند.بنابراین تصمیم می گیرند،بیشتر کار کنند و به دنبال ارتقاء  شغلی و افزایش حقوق باشند.درآمدشان افزایش پیدا می کند بنابراین بچه بعدی را به دنیا می آورند
و در نتیجه به خانه بزرگتری نیاز پیدا می کنند.بیشتر کار می کنند تا کارمند مقبول تر،بهتر و از خودگشته تری باشند.
و گاهی مجبور می شوند برای اخذ درآمد بیشتر به تحصیلاتشان ادامه دهند و تخصص های بالاتری کسب کنند.شاید حتی به شغل دوم نیز رو بیاورند.
همینطور که حقوقشان روز به روز بیشتر و بیشتر می شود ارقام مالیاتی شان در لیست های مالیاتی بالا و بالاتر می رود و مالیات بر خانه بزرگ جدیدشان و مالیات های تامین اجتماعی و دیگر انواع دیگر مالیات ها به آن اضافه می شود. وقتی وقتی چک حقوقی نسبتا بالاشان را دریافت می کنند از این در تعجبند که این همه
پول کجا رفته است؟
با کارت های اعتباریشان مقداری از سهام شرکت ها و اجناس سوپر مارکت ها را میخرند.وقتی فرزندانشان به سنین 5 یا 6 سالگی میرسند نیاز به پس انداز پول برای دانشگاه آنان و ذخیره پول برای دوران بازنشستگی خودشان نیز به مخارج قبلی اضافه می شود.حالا زوج خوشبختی که 35 سال پیش پا به این دنیا گذاشته بودند،مابقی زندگی شان را در دام "چرخه دوندگی بی حاصل "اسیر می شوند.آنها برای کارفرمایان ،دولت و بانک ها کار می کنندتا بتوانند مالیات ها را پرداخت کنند،ملکشان را از گرو بانک در بیاورند و بدهی کارت های اعتباریشان را بپردازند.

با این حال همچنان به فرزندان خود می گویند"خوب درس بخوان،نمرات خوبی بگیر تا شغل مناسب و مطمئنی پیدا کنی.واقعیت این است که آنها
هیچ گونه آموزش حرفه ای درباره پول ندیده اند و اطلاعاتشان را از افراد غیرحرفه ای دور برشان که تنها می دانند باید سخت کار کنند،دریافت کرده اند.
بدین ترتیب این چرخه به نسل سخت کوشی دیگری منتقل می شود.این همان چرخه دوندگی بی حاصل "است.
تنها راه خلاصی از این چرخه این است که خود را در حوضه حسابداری و سرمایه گذاری که مهارت یافتن در آنها بسیار دشوار است،قوی کنیم.
رابرت این دو درس را آنقدر جالب و هیجان انگیز آموزش می داد که من به عنوان یک حسابدار دوره دیده متخصص که روزی در شرکت مهمی چون بیگ ایت
کار میکردم،هجان زده شده بودم.مطالب طوری دقیق و استادانه مطرح می شد که هرگاه سعی میکردیم از"چرخه دوندگی های بی حاصل"گریز بزنیم،فراموشمان می شد که در حال یادگیری مطلبی هستیم.زمان به سرعت می گذشت.انجام این آزمایش تا بعدظهر طول کشید ولی با این حال آن روز به یکی از هیجان انگیزترین
و جالب ترین بعدظهرها تبدیل شد.وفرصتی پیش آمد تا من و دخترم در خصوص موضوعاتی که تا آن زمان راجع به آنها صحبت نکرده بودیم،گفتگو کنیم.
برای من حسابدار انجام بازی که نیازمند یک لیست حقوقی و ترزنامه مالی بود، کار آسانی بنظر می رسید بنابراین آن وقت داشتم که بتوان دخترم و دیگرشرکت کنندگان را با مفاهیمی که نمی شناختند،آشنا کنم.من اولین نفر و تنها فرد گروه آزمایشی بودم که توانستم آن روز از"چرخه دوندگی های بی حاصل"خارج شوم.
در عرض پنجاه دقیقه بیرون آمدم،گرچه بازی تقریبا سه ساعت طول کشید.در میز ما یک بانکدار،یک تاجر و یک برنامه نویس کامپیوتر حضور داشتند.
آنچه مرا شدیدا متحیر می کرد این بود که چطور ممکن است این افراد در حوضه حسابداری و سرمایه گذاری که از ضروریات کارشان است،اطلاعات ناچیزی داشته باشند.متعجب بودم از اینکه این افراد چگونه امور مالی خودشان را در زندگی روزمره و واقعی شان مدیریت می کنند؟در مورد دختر نوزده ساله ام این موضوع عجیب نبود ولی برای این افراد بالغ با تجربه ای که حداقل دو برابر او سن داشتند این مساله توجیح ناپذیر بود.پس از این که موفق شدم از "چرخه دوندگی های بی حاصل"خارج شوم،دو ساعت بعدی را به تماشای دخترم و آن آدم های تحصیل کرده و مرفهی که گردانه را می چرخاندند پرداختم.اگرچه از اینکه آنها چیز زیادی می گیرند خوشحال بودم ولی از طرفی از اینکه چقدر اطلاعات ما بزرگترها از اصول ساده حساب داری و سرمایه گذاری کم استمتاثر شده بودم.آنها نمی توانستند رابطه میان ترازنامه مالی و درآمدشان را درک کنند.در حین خرید و فروش دارایی هاشان فراموش می کردند که هر معامله می تواند بر روی "جریان نقدینگی"ماهیانه آن ها اثرگذار باشد.به خود میگفتم چند میلیون نفر در دنیای واقعی در تنگنای مالی دست و پا می زنند،تنها به این علت که هرگز این موضوعات را نیانوخته اند؟
به خودم گفتم جای شکرش باقی است که حداقل اکنون در بازی اوقات خوبی را سپری می کنند وبه خاطر برنده شدن به موضوع دیگری فکر نمی کنند.
پس از اینکه رابرت پایان مسابقه را اعلام کرد،به ما پانزده دقیقه مهلت داد تا در بین خودمان به نقد و برسی بازی "چهار راه پول سازی"بپردازیم.
تاجری که در میز ما بود انگار خوشحال به نظر نمی رسید.او از این بازی خوشش نیامده بود.با صدای بلند گفت:"من نیازی به دانستن این ها ندارم میتوانم حسابدار،بانکدار و وکیل استخدام کنم تا این چرندیات را به من توضیح دهند."رابرت در پاسخ به او گفت:آیا تابحال به این موضوع دقت کرده اید که حسابداران بی پولی در اطرافتان وجود دارند؟مانند بانکداران و وکلا و کارگذاران بورس و دلالان معاملات املاک بی چیزی که آه در بساط ندارند؟
آنها خیلی میدانند و اغلب آدم های باهوشی هستند اما اکثرشان پولدار نیستند.چرا که مدارس ما آنچه ثروتمندان می دانند را به مردم آموزش نمی دهند و ما تحت
تعلیم همین افراد آموزش ندیده قرار می گیریم.تصور کنید یک روز که در بزرگ راهی بسوی محل کارتان در حرکت هستید در ترافیک گیر می کنید و برای رسیدن به کارتان تلاش و تقلا می کنید و با اضطراب و نگرانی ابن طرف و آن طرفتان را نگاه می کنید.ناگهان به طور اتفاقی در سمت راستتان چشمتان به حسابدارتان می افتد که او نیز در همان ترافیک گیر افتاده است.و وقتی به چپ نگاه می کنید،بانکدارتان را می بینید.این موضوع میتواند برای شما یک نکته آموزشی داشته باشد.
برنامه نویس کامپیوتر هم که از این بازی خوشش نیامده بود گفت:"من میتوانم نرم افزاری بخرم که این موضوع را به من آموزش دهد."
بانکدار خودش را در صندلی جابجا کرد و گفت:"من این ها را در دانشگاه خوانده ام.منظورم قسمت های حسابداری است_اما هیچوقت نفهمیدم چطور
میتوانم آنها را در زندگی روزمره به کار بگیرم.حالا می فهمم.باید خودم را از"چرخه دوندگی های بی حاصل"بیرون بکشم.
اما بیش از همه نظر دخترم مرا تحت تاثیر قرار داد.او گفت:آموزش خوبی بود."درباره نقش پول و چگونگی سرمایه گذاری خیلی چیزها فهمیدم."
وادامه داد:"اکنون میدانم که باید حرفه ای انتخاب کنم که مایل به انجامش هستم نه کاری که بخاطر امنیت شغلی یا سوآوری و حقوقش باشد.اگر هدف اصلی این بازی را فهمیده باشم این است که آزادم هر رشته ای را که دوست دارم بخوانم و مجبور نیستم حرفه ای را انتخاب کنم که صرفا بازار کار خوبی دارد.اگر این موضوع خوب برایم جا بیفتد،دیگر لازم نیست مانند بیشتر هم کلاسی هایم نگران امنیت شغلی و بیمه بازنشستگی تامین اجتماعی باشم."
پس از آزمایش،نتوانستم بیشتر بمانم و با رابرت صحبت کنم.اما قرار شد که برای گفتگوی بیشتر در خصوص پروژه اش،هر چه زودتر قرار ملاقاتی ترتیب دهیم.می دانستم که او قصد دارد با استفاده از بازی به دیگران کمک کند تا اطلاعات مالی شان را افزایش دهند و به همین دلیل مشتاق بودم مطالب بیشتری راجع به پروژه اش بدانم.
هفته بعد من و همسرم قرار شامی با رابرت و همسرش ترتیب دادیم.
گرچه این اولین قرار ملاقات ما بود،ولی حس میکردیم سالهاست همدیگر را میشناسیم.فهمیدم که نقاط مشترک زیادی داریم.از هر دری صحبت کردیم.
از بازی و ورزش گرفته تا رستوران و نقطه نظرات اقتصادی و اجتماعی و مراقبت های پزشکی.
ما از دنیای در حال تغییر سخن گفتیم:آیا فرزندان ما باید برای بازنشستگی 75 میلیون نفر که خود،بازاد و ولد باعث انفجار جمعیت می شوند،هزینه پرداخت کنند؟
و نگران این موضوع بودیم که آیا مردمان خودشان متوجه شده اند که چقدر تکیه داشتن بر حقوق مستمری بازنشستگی میتواند خطرناک باشد؟
نگرانی اصلی رابرت بیشتر در خصوص ایجاد شکاف طبقاتی میان اغنیاء و مردم معمولی در آمریکا و سراسر جهان بود.او یک مدیر و یک کارفرمای اقتصادی خود ساخته و خود تدبیر بود که به سراسر دنیا سفر کرده و سرمایه اش را طوری مدیرت کرده بود که میتوانست در سن 47 سالگی بازنشسته شود.ولی این کار را نکرد.چون همان نگرانی هایی را داشت که من برای فرزندانم داشتم.او می دانست که جهان در حال تغییر است ولی تعلیم و تربیت همپای آن تغییر نکرده است.بر طبق نظر رابرت،بچه ها سالیان سال در یک سیستم آموزشی کهنه و منسوخ مطالبی می آموزند که هیچ کاربردی ندارد و برای ورود به جهانی آماده می شوند که دیگر وجود ندارد.امروزه بدترین نصیحت ممکن برای کودکان و نوجوانان این است:به مدرسه برو،نمرات خوبی بگیر تا شغل مطمئنی پیدا کنی.او در ادامه می گوید:"این نصیحت دیگر قدیمی شده و به درد نمی خورد.اگر میدانستید هم اکنون در آسیا،اروپا و آمریکا جنوبی چه اتفاقی رخ میدهد،مانند من نگران می شدید.او اعتقاد دارد این نصیحت بدی است،چون اگر می خواهید فرزندانتان در آینده امنیت مالی داشته باشند،نباید از آنها انتظار داشته باشید با قوانین کهنه و قدیمی وارد بازی جدید شوند.این امر ریسک بالایی دارد.از او پرسیدم:منظورش از"قوانین کهنه قدیمی "چیست؟
او پاسخ داد:"افرادی مثل من با قوانینی متفاوت از آنچه شما به کار می بندید،پیش میروند.وقتی شرکت یا موسسه ای کارکنانش را تعدیل می کند چه اتفاقی می افتد؟"من جواب دادم"عده زیادی کارشان را از دست میدهند،خانواده ها تحت فشار قرار میگیرند و نرخ بیکاری افزایش می یابد."
"بله درست است اما چه اتفاقی برای خود آ« شرکت های می افتد به خصوص اگر یک شرکت سهامی عام در بازار بورس اوراق بهادار باشد؟
پاسخ دادم:وقتی شرکت ها تعدیل نیرو می کنند،بهای شرکت بالا میرود.وقتی شرکتی هزینه های کاری اش از طرق مکانیزه کردن یا تعدیل نیروی کار کاهش می دهد،مورد استقبال بازار قرار می گیرد.
او گفت:"درست است.هنگامی که بهای سهام بالا برود.افرادی مثل من یعنی سهامداران پولدارتر میشوند.منظورم از"قوانین متفاوت دیگر"همین است.سرمایه گذاران و سهامداران برنده میشوند در حالی که کارمندان می بازند."
رابرت نه تنها تفاوت میان کارمند و کرفرما را برشمارد بلکه توضیح داد که چطور کنترل کردن زندگی به دست خودتان از سپردن آن به دیگران متفاوت است.من گفتم:"اما برای اکثر مردم درک علت این تفاوت دشوار است واینطور برداشت می کنند که این به هیچ عنوان وضعیت عادلانه نیست.
او گفت:و درست به همین علت،احمقانه است که به فرزندانمان فقط بگوییم:"خوب درس بخوان"همچنین احمقانه است اگر تصور کنیم سیستم آموزشی مدارس،بچه های شما را برای ورود به دنیایی که پس از فارغ التحصیلی با آن مواجه می شوند،آماده میسازد.تک تک فرزندان ما نیازمند آموزش های بیشتر هستند.آموزشی متفاوت با قوانین و روش های متفاوت.
پول قوانینی دارد که ثروتمندان مطابق با آن بازی می کنند و 95 درصد دیگر مردم،قوانینی به کار میبرند که در خانه یا مدرسه آموخته اند و دقیقا به همین علت است که نصیحت قدیمی "سخت درس بخوان و شغل مناسبی پیدا کن"،بسیار ریسک پذیر است.امروز بچه ها به آموزش های حرفه ای نیاز دارند.علی رغم این که تعداد کامپیوترهای موجود در کلاس درش را افزایش داده اند و هزینه های زیادی صرف آموزش میشود،سیستم مجود پاسخ گوی نیاز بچه ها نیست.چگونه یک سیستم آموزشی میتواند موضوعی را به دیگران آموزش دهد که خود از آن بی اطلاع است.